تبليغاتX
درود بر زندگي

درود بر زندگي

سلام به زندگی نوین

 

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد.

 

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است.

 

دشوارترین قدم، همان قدم اول است.

 

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم.

 

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید.

 

آنچه شما درباره خود فكر می كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است

كه دیگران درباره شما دارند.

 

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.

 

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست.

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است

كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

 

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش.

 

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست.

 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است.

 

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند،

نه رفتار و عملكرد شما.

 

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد.

 

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید،

همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید.

 

ما زمان را تلف نمی كنیم، زمان است كه ما را تلف می كند.

 

افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

 

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن

ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر مشاوره ای داشته باش.

 

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم.

 

كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید.

 

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند.

 

آنكه می تواند نسبت به نیكی دیگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باك ندارد.

 

هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود.

 

اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد اصلی نخواهی رسید.

 

كسانی كه نمی توانند فرصت كافی برای تفریح بیابند،

دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می كنند.

 

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، و آن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست.

 

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند.

 

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد.

 

كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند.

 

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی.

 

هرگاه مشكلی را مطرح می كنید، برای رفع آن هم راه حلی پیشنهاد كنید.

 

كیفیت جامع یعنی درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول.

 

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید.

 

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید.

 

خانه ات را برای ترساندن موش، آتش مزن.

 

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید،

سعی كنید از خودتان بهتر شوید.

 

اینجا، كار تمام نشده است، حتی آغاز پایان هم نیست، اما شاید پایان آغاز باشد.

 

خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد.

 

تنها راهی كه به شكست می‌انجامد، تلاش نكردن است.

 

درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش.

 

از لجاجت بپرهیزید كه آغازش جهل و پایانش پشیمانی است.

 

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند

دیگران را فریب داده است.

 

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند.

 

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد.

 

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است.

 

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.

 

اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است

كه برای خود عذری آورده باشیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 16:53  توسط حسن رشیدی  | 

افلاطون : " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است 

اين ديوار هاي سردغرور؛هيچ گاه فرصت نداد که"زمرمه هاي دلتنگي ام"به سوي تو پر گيرند. کاش بيايي همراه نسيم عشق؛از پشت پنجره نيمه باز رو به قلبم..

وقتي دل تنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره،وقتي نا اميد شديبه ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي ساکت شدي به ياد بيار کسي رو که به شنيدن صداي تومحتاجه 

 گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور......... اما هر وقت گونه هايم خيس ميشه مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم 

 

*****************************************************

 


در باغ بی برگی زادم. 

و در ثروت فقر غنی گشتم. 

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم. 

و در هوای دوست داشتن،دم زدم. 

و در آرزوی آزادی سر بر داشتم. 

و در بالای غرور،قامت کشیدم. 

و از دانش،طعامم دادند. 

و از شعر، شرابم نوشانند 

و از مهر،نوازشم کردند. 

و حقیقت،دینم شد و راه رفتنم. 

و خیر ،حیاتم شد و کار ماندنم. 

و زیبائی، عشقم شد و بهانه ی زیستنم! 
 

 دكتر شريعتي

********************************************************************

 

داستان های حکمت آمیز

عشق تنها نیروی خلاق


استاد دانشگاهي از دانشجويان رشته جامعه شناسي خواسته بود تا به كوچه پس كوچه هاي كثيف و پر جمعيت بالتيمور بروند و سوابق 200 پسر نوجوان را گرد آورند. سپس از آنان خواسته بود كه نظر و ارزيابي خود درباره آينده همان نوجوانان را در گزارشي به رشته تحرير درآورند. دانشجويان در مورد هر يك از اين نوجوانان نوشته بودند: " هيچ شانسي ندارد". بيست و پنج سال پس از اين واقعه، استادي ديگر از دانشگاه ضمن برخورد با مدارك و بررسي هاي اين تحقيق از دانشجويان خود مي خواهد تا مساله را پيگيري كنند و ببينند چه بر سر آن 200 نوجوان آمده است. دانشجويان دريافتند به استثناي 20 پسري كه مرده و يا به محل هاي ديگر كوچيده بودند، 176 نفر از 180 نفر باقيمانده در شغل هاي نسبتاً خوبي چون وكالت، طبابت و تجارت مشغول بكار هستند.
استاد متعجب مي شود و تصميم مي گيرد موضوع را تا اخذ نتيجه نهايي پيگيري كند. همه اين مردان در منطقه تحقيق بسر مي بردند و از اين رو براي استاد اين امكان وجود داشت تا تك به تك آنان را ملاقات كرده و بپرسد: "علت موفقيت شما چه بوده است؟" در هر مورد، ‌اين پاسخ پراحساس را شنيده بود كه: " يك معلمي داشتيم كه..."
معلم هنوز در قيد حيات بود، لذا استاد توانست وي را، كه حالا ديگر كاملاً پير شده بود ولي هنوز هشياري و ذكاوت از سكناتش مي باريد، پيدا كند و فرمول سحرآميزش را كه به وسيله آن توانسته بود اين بچه هاي كوچه پس كوچه هاي كثيف پائين شهر را به چنان موفقيت هايي برساند، بپرسد.
چشمان معلم از شنيدن اين سوال برق زده بود و لبانش با لبخندي ملايم به حركت درآمده بود كه: 
" خيلي ساده است ، من از صميم قلب به يكايك آن بچه ها عشق مي ورزيدم." 
  
"اريك باترورث"




**************************************


يك همچو برادري 


يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..." 
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم.."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
  
" دان كلارك"



*********************************

 

 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :

- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

 

پدربزرگ پاسخ داد :

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

 

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :

- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

 

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

 

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

 

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

 

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

 

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

 

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:1  توسط حسن رشیدی  | 

پنج شخصیت سرشناس بدون تحصیلات دانشگاهی

ارنست همینگوی ( نویسنده آمریکایی)

آبراهام لینکلن ( رئیس جمهور سابق ایالات متحده )

راکفلر ( میلیاردر آمریکایی )

ویرجینیا ولف ( نویسنده بریتانیایی )

برنارد شاو ( نویسنده و نمایش نامه نویس بریتانیایی )

 

پنج قهوه خور معروف تاریخ

ناپلئون بناپارت ( امپراطور فرانسه )

باخ ( آهنگساز آلمانی )

ژان ژاک روسو ( فیلسوف و نویسنده فرانسوی )

کانت ( نظریه پرداز آلمانی )

بالزاک ( داستان نویس فرانسوی )

 

پنج هنرمند مشهوری که از فقر مطلق شروع کردند

وان گوگ ( نقاش معروف هلندی )

جک لندن ( نویسنده مشهور آمریکایی )

مولیر ( نمایش نامه نویس فرانسوی )

داستایفسکی ( نویسنده روسی )

ماکسیم گورکی ( نویسنده روسی )

 

پنج چپ دست معروف جهان

چارلی چاپلین ( بازیگر و کارگردان انگلیسی – آمریکایی )

باخ ( آهنگساز آلمانی )

لئوناردو داوینچی ( نقاش و مخترع ایتالیایی )

میکل آنژ ( نقاش ایتالیایی )

کیم نوداک ( بازیگر آمریکایی )

 

پنج پادشاهی که عمر حکومتشان زیاد بود

لویی پانزدهم ( پادشاه فرانسه ) 72 سال

ویکتوریا ( ملکه انگلستان ) 64 سال

جرج دوم ( پادشاه فرانسه ) 60 سال

لویی شانزدهم ( پادشاه فرانسه ) 59 سال

هنری سوم ( پادشاه انگلستان ) 56 سال

 

بهره هوشی پنج شخصیت سرشناس تاریخ

- توضیح اینکه بهره هوشی افراد معمولی مابین 85 تا 115 است و افرادی که بالاتر از 125 بهره هوشی دارند ، نابغه به حساب می آیند .

گوته ( شاعر آلمانی )                               185

چارلز دیکنز ( داستان نویس بریتانیایی )        145

ناپلئون ( امپراطور فرانسه )                        140

گالیله ( اخترشناس و ریاضیدان ایتالیایی )     145

موتزارت ( آهنگساز اتریشی )                     150

 

پنج نویسنده معروفی که علی رغم لیاقتشان به آنها جایزه نوبل تعلق نگرفت

لئون تولستوی

آنتوان چخوف

برتولت برشت

هنریک ایبسن

مارک تواین

 

پنج فیلم مطرح تاریخ سینما

دزد دوچرخه ( ویتوریا دسیکا )

روشنایی های شهر ( چارلی چاپلین )

جویندگان طلا ( چارلی چاپلین )

رزمناو پوتمکین ( سرگئی ایزنشتاین )

تعصب ( دیوید دارک گریفیث )

 

پنج زوج هنری که مدتها با هم همبازی بودند

استان لورل و الیور هاردی 105 فیلم

بود ابوت و لو کاستلو 36 فیلم

دین مارتین و جری لوئیس 17 فیلم

فرد استر و جینجر راجرز 10 فیلم

کاترین هیپبورن و اسپنسر تریسی 9 فیلم

 

پنج فضانوردی که جزو اولین ها بودند

یوری گاگارین ( شوروی )

لی یی شپارد ( آمریکایی )

ویرجین گریسام ( آمریکایی )

تیتوف ( شوروی )

گلن ( آمریکایی )

 

پنج بازیگر معروف ایفاگر نقش هملت

ریچارد بوربیچ

توماس بترتون

ادوین بوث

سر هنری ایرونیک

سرجانسن فوریس

 

پنج انسان سرشناسی که در ایام پیری مهمترین کار را انجام دادند

تولستوی در 82 سالگی کتاب (( من نمی توانم ساکت باشم )) را نوشت .

جرج برناردشاو در 93 سالگی نمایشنامه (( قصه های خارق العاده پند آموز )) را نوشت

پیکاسو در 90 سالگی بهترین نقاشی هايش را كشيد

چرچیل در 82 سالگی کتاب (( تاریخ کشورهای انگلیسی زبان )) را نوشت .

سامرست موام در 84 سالگی کتاب (( دیدگاهها )) را نوشت .

 

پنج یک چشم معروف جهان

هریسون ( بازیگر معروف انگلیسی )

جان فورد ( کارگردان ایرلندی )

مارکونی ( مخترع ایرلندی رادیو )

موشه دایان

جان میلتون ( شاعر و آزادیخواه انگلیسی )

 

پنج مجرد معروف جهان

ژاندارک ( قدیس فرانسوی )

آدام اسمیت ( اقتصاددان انگلیسی )

ولتر ( نویسنده و فیلسوف فرانسوی )

شوپن ( آهنگساز لهستانی )

بتهوون ( آهنگساز آلمانی )

 

پنج هنرمند معروفی که حقوقدان بودند

ژول ورن( نویسنده فرانسوی )

تاگور ( شاعر و نویسنده هندی )

فرانتس کافکا ( نویسنده چک )

پل سزان ( نقاش فرانسوی )

چایكوفسکی ( موسیقیدان روسی



 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:25  توسط حسن رشیدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 1:46  توسط حسن رشیدی  | 

پائیز می آید...

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...

کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...

کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...

کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..

آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...

 

بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی

باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی

باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...

انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...

و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من

التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...

و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...

 

دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...

بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد

بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...

شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...

هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....

قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...

آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...

اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....

 

عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...

پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است ....

در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....

 با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم

پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:36  توسط حسن رشیدی  | 

در متن آفرينشم دنبال خود مگرد

كه من محبت خويش را به تو ديگرگونه ابراز كرده ام.

نه فعلي كه معناي جمله اي با تو تمام شود

ونه فاعل كه بار انجام عملي بر دوش كشي

نه قيدي كه وجودت اسارت كلام شود

ونه صفت كه موصوف را در آغوش كشي.

كه تو فضاي خالي ميان كلمات مني

كه به كرات ناديده ات گرفته ام

تا هر كدامشان به تفكيك به مفهوم خويش ببالند.

تو آن فاصلهءسپيدي كه وجودت برودت نيست

چرا كه چون نسيمي نامرئي در ميان كلماتم مرور ميكني

تا نفس هريك را به گونهء آن ديگري بسائي.

انصاف داشته باش جاي هيچ كس را بر سر اين سفره

اينگونه يكي در ميان خالي نكرده ام.

در متن آفرينشم دنبال خود مگرد

تورا به قرينهء خويش به قرينهء معنوي حذف كرده ام.

لینک مستقیم شعر

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:19  توسط حسن رشیدی  | 

شب به هم درشکند زلف چلیپائی را
صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را

گر از آن طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینائی را

گر به آئینه سیماب سحر رشک بری
اشک سیمین طلبی آینه سیمائی را

رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را

از نسیم سحر آموختم و شعله شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را

جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را

طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن
که به دل آب کند شکر گویائی را

دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبائی را

شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل
شمع بزم چمنند انجمن آرائی را

صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشائی را

جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
شهریارا قرق عزلت و تنهائی را

محمد حسين شهريار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:44  توسط حسن رشیدی  | 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:35  توسط حسن رشیدی  | 

INTERVIEW WITH GOD
گفتگو با خدا

I dreamed , I had an interview with god
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم

God asked
خدا گفت

So you would like to interview me
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the tim
گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled
خدا لبخند زد

My time is eternity
وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered
خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

long to be children again
حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

and then
و بعد

lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند

That by thinking anxiously about the future
اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present
زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند

And not the future
نه در آينده

That they live as if they will never die
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while
و مدتي هر دو ساکت مانديم.

And then I asked
بعد پرسيدم

As the creator of people
به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied , with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبوركرد
به دوست داشتن خود

but they can do is let themselves be loved
اما مي توان محبوب ديگران شد.

T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the
most,
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

but is one who needs the least.
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

and it takes many years to heal them
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them
dearly.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same
thing,
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently.
اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS
هميشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 18:50  توسط حسن رشیدی  | 

their own and prospered. Getting back together, they discussed the gifts they were able to give their elderly mother. The first brother, Donald, said, "I built a big house for our mother." The second brother, Robert, said, "I sent her a Mercedes with a driver." The third brother, Joseph, said, "You remember how mom enjoys reading Shakespeare. She can't see very well, so I sent her a remarkable parrot that can recite the complete works of Shakespeare. It took trainers 12 years to teach him - he's one of a kind. Mama just has to name a poem or a play and the parrot recites it." Soon thereafter, Mom sent out her letters of thanks. "Donald," she said, "the house you built is so big. I live only in one room, but I have to clean the whole house." To her second son, she wrote, "Robert, I am too old to travel. I stay most of the time at home so I rarely use the Mercedes. And that driver is so rude! He's so much trouble!" Finally, to her third son, she wrote, "My dearest Joseph," she said, "the chicken was delicious!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:38  توسط حسن رشیدی  | 

جان و جهان را به جفا بسته اند

                                            مهر و صفا را به وفا بسته اند

بین که زاین دو چه ها بسته ای

                                          مهر و صفا را به جفا بسته ای؟

این دو بهاران ز چه سان کرده ای

                                        وای بر آن روز که شک کرده ای

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:32  توسط حسن رشیدی  | 

يكي بود يكي نبود

 

وقتي ميگن يكي بود يكي نبود

يادت مياد پشت اون يكي بود يكي نبود

چيا بود چيا نبود

يادت مونده هنوز

زير اون گنبد كبود

دوتا پرنده بودن

ولي راهشون هيچ وقت يكي نبود

يادش بخير

هميشه كبوترا بودن توي قصه هامون

اما يكي شونم سفيد نبود

من بودم تو بودي و خدا بود

ولي آخرش

بجز خدا هيچكس نبود

يادش بخير

يكي بود يكي نبود اول يه قصه اي بود

اونم قصه زندگي بود

اما بعدش اون قصه ام نبود

خاطره درد همه بود و ديگه خنده نبود

نميدونم يكي به من بگه

به من بگه

خدا آخه كجا بود كه ديگه هيچكس نبود

يكي بگه خدا كجا بود كه نبود

 

 ----------------------------------------------------------------------

 

 

يار چه راحت در آن ميكده بنشست

بنشست و اين جانانه را راحت بشكست

اين نه رسم و راه دلدادگي بوده است

يار بهر چه اينگونه جفا پيشه گرفته است

اين همه از مهر كه دمزد همه پوچ است

پوچ است كه همه بي سرو سامان است

------------------------------------------------------------------------------ 

این است جهان هستی          با مستی و ز پستی

کو این وفا و هستی            مستی کجاست ز پستی

جانا چنین ز مستی             هستی چنین ز مستی

بادا جفای پستی                 پستی چنان ز مستی

این است وفای هستی          مستی ز می پرستی

                       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط حسن رشیدی  | 

 

 

 

 

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند : تو که بیایی خون بپا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند .
ما از همان کودکی، تو را دوست  می داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما...اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی .
همه، پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطمه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری، برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند، باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین، ممکن نیست.
آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.
آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.
و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.
آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.

کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است؟!

کسی به نگفت که وقتی تو بیایی :
پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.(1)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بندگی را از گردن خلایق برمی دارد.(2)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین، گیاهان خود را می رویاند... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می­فرستد.(3)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش.
و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گستری و خفته ای رابیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی.(4)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت می کند.(5)

به مانگفتند که وقتی تو بیایی :
اموال را چون سیل، جاری می کنی، و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.(6)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هرکه عرضه می کنند، می­گوید: بی نیازم.(7)

ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.
که عشق تو با سرشت­ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.

 

خدا کند که بیایی.........................

 

 

 

 کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداد نکرد

 

 

 

 

پی نوشت ها :
1ـ پیامبر اکرم(ص) ینابیع الموده ج2 ص136.
2ـ پیامبر اکرم(ص) بخارالانوار ج51 ص 75.
3ـ پیامبر اکرم(ص) بحارالانوار ج51 ص 104.
4ـ پیامبر اکرم(ص) منتخب الاثر ص 478.
5 ـ پیامبر اکرم(ص) البیان ص 173.
6 ـ پیامبر اکرم(ص) صحیح مسلم ج8 ص185.
7ـ پیامبر اکرم(ص) مسند احمد ج2 ص530.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط حسن رشیدی  | 

گرچه تفسير زبان روشنگراست

 

ليک عشق بي زبان روشنتراست

 

چون قلم اندرنوشتن مي شتا فت

 

چون به عشق آمد، قلم برخود شکافت

 

چون سخن دروصف اين حالت رسيد

 

هم قلم بشکست وهم کاغذ دريد

 

عقل درشرحش چوخر درگل بخفت

 

شرح عشق وعاشقي هم عشق گفت

 

عاشقي پيداست اززاري دل

 

نيست بيماري چوبيماري دل

 

علت عاشق زعلتها جداست

 

عشق اصطرلاب اسرارخداست

 

هرکه را جامه زعشقي چاک شد

 

اوزحرص وعيب کلي پاک شد

 

شادباش اي عشق خوش سوداي ما

 

اي طبيب جمله علتهاي ما

 

اي دواي نخوت وناموس ما

 

اي توافلاطون وجالينوس ما

 

جسم خاک ازعشق برافلاک شد

 

کوه دررقص آمد وچالاک شد

 

هرچه گويم عشق راشرح وبيان

 

چون به عشق آيم خجل گردم ازآن

 

 

" مولانا جلال الدين بلخي "

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:42  توسط حسن رشیدی  | 

نشانه هاى عاشق حضرت مهدى(عليه السلام)

چه كسى مى تواند بگويد من عاشق مهدى(عليه السلام) هستم و نشانه هاى عشق به حضرت مهدى(عليه السلام) چيست؟
محبت و عشق به لفظ و صِرف ادعا نيست، بلكه در عمل نمايان مى شود. قرآن كريم در مورد محبت الهى مى فرمايد:
 (ان كنتم تحبون الله فاتّبعونى يحببكم الله) آل عمران، آيه 31.
 «اگر خدا را دوست داريد از من (پيامبر) پيروى كنيد، تا خدا هم شما را دوست داشته باشد.»
 پس نشانه ى عشق و محبت به خدا پيروى از رسولش است.
كسى مى تواند بگويد من عاشق و دوستدار مهدى(عليه السلام) هستم كه از حضرتش و نائبان ايشان (فقهاى جامع الشرائط) پيروى كند. عاشق براى ديدار معشوق ولقاى او لحظه
 شمارى مى كند و از خود بى خود است و هر آنچه را معشوق مى پسندد انجام مى دهد و از آن كوتاهى نمى كند. بر اين اساس يكى از نشانه هاى عشق به مهدى(عليه السلام)
 انتظار فرج ايشان است. هر چه انتظار بيش تر باشد نشانه ى محبت و عشق بيش تر به حضرت است.
امام زمان(عليه السلام) حافظ و نگهبان دين جدّشان، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) هستند و با ظهورشان مى خواهند اسلام واقعى را به طور كامل پياده كنند. بنابراين از
 نشانه هاى ديگر عاشق مهدى(عليه السلام)، سعى و تلاش در عمل به دستورات اسلام و فرامين الهى است.
در روايتى كه از امام صادق(عليه السلام) در مورد ياران حضرت مهدى(عليه السلام) نقل شده است، مى خوانيم:

 « من سرّ ان يكون من اصحاب القائم فلينتظر وليعمل بالورع و محاسن  الاخلاق» بحار الانوار، ج 52، ص 140، ح 50.
« هر كس دوست دارد از ياران حضرت مهدى(عليه السلام) باشد، بايد در انتظار باشد و با تقوا و ورع عمل كند و به اخلاق نيكو رفتار نمايد. »
كسى كه چنين محبت و عشقى در او پديد آمد، آن قدر به حضرت مهدى(عليه السلام) نزديك مى شود كه اگر قبل از ظهور حضرت بميرد، همانند كسى است كه در خيمه ى امام  زمان(عج) و همراه ايشان بوده و در ركاب ايشان شهيد شده است. از امام صادق(عليه السلام) نقل شده
« من مات منكم وهومنتظر لهذا الامر كمن هو مع القائم في فسطاطه، قال: ثم مكث هنيئة ثم قال: لا بل كمن قارع معه بسيفه، ثم قال: لا والله  الا كمن استشهد مع رسول الله» بحار الانوار، ج 52، ص 126، ح 18.
«هر كس بميرد در حالى كه منتظر قيام امام زمان(عليه السلام) باشد مانند كسى است كه با حضرت در  خيمه ى ايشان باشد.» سپس امام صادق(عليه السلام) مدتى مكث نمود
 و فرمود: «نه بلكه مانند كسى است كه با امام زمان(عليه السلام)شمشير بزند.» سپس فرمود: «نه،  قسم به خدا مانند كسى است كه با رسول خدا شهيد شده باشد.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 10:41  توسط حسن رشیدی  | 

nazram ada shod 

*راه شاداب نگه داشتن دل ها

إنَّ هذِهِِ قُلُوبَ تَمَلُّ کمَا تَمَلُّ الأبدانُ ، فابتَغوُا لها طرائفَ الحِکم .

همانا این دلها همانند بدن ها افسرده می شوند ، پس برای شادابی دل ها ، سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید.

نهج البلاغه ( حکمت 91)

 

*ارزش بخشش انسان های شکست خورده

إذا قدَرتَ عَلی عَدُوِّکَ فأجعَلِ العَفوَعَنهُ شُکراً لِلقدرَةِ عَلیهِ.

اگر بر دشمنت دست یافتی ، بخشیدن او را شکرانه پیروزی قرار ده.

                     نهج البلاغه ( حکمت 11)

 

*تفاوت انسان عاقل و احمق

قََََََََََََََََََََلبُ الأحمَق في فیهِ ، وَلِسَانُ للعَاقِل في قلبهِ .

قلب احمق در دهان او و زبان عاقل در قلب او قرار دارد.

نهج البلاغه ( حکمت 41)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:41  توسط حسن رشیدی  | 

با كودك چگونه از مرگ صحبت مى كنيد؟

 

   
توضيح مرگ به كودكان يكى از سخت ترين كارها براى اولياست، بخصوص هنگامى كه خود آنها با غم مرگ عزيزى دست به گريبان هستند. اما مرگ يك بخش غير قابل انكار از زندگى است و چه بخواهيم و چه نخواهيم، از خيلى خردسالى، كودكان نسبت به آن كنجكاو مى شوند و به فهميدن و پرسيدن درباره روشهايى كه احساس غم مربوط به آن را به طور طبيعىنشان بدهد، علاقه مند هستند، روشهايى كه بزرگترها عزادارى مى نامند.

شايد باعث تعجب باشد كه بدانيد حتى كودكان ۲ ساله از مرگ آگاه هستند. كودكان در قصه هايشان يا برنامه هاى تلويزيون از مرگ مى شنوند، يا در اطراف خود حيوانات خانگى يا خيابانى مرده را مى بينند. على رغم اين موارد، هيچ كدام از كودكان مفهوم مرگ را نمى دانند. آنها نمى توانند مفهوم هميشگى بودن مرگ را درك كنند و در عوض، آن را به عنوان يك اتفاق موقت و قابل برگشت در نظر مى گيرند.

آنها تصور مى كنند كه اجساد هنوز مى خورند و مى خوابند و كارهاى هميشگى خود را انجام مى دهند، فقط با اين فرق كه اين كارها را يا در آسمانها و يا در زير خاك انجام مى دهند. حتى وقتى يكى از اوليا يا خواهران و برادران كودك درگذشته است، او نمى تواند اين اتفاق را براى آنها در نظر بگيرد.


كودكان به روشهاى مختلف نسبت به مرگ واكنش نشان مى دهند:

اصلاً تعجب نكنيد اگر كودك ۲ ساله اى در آموزش مهارت توالت رفتن پسرفت كند يا كودك ۵ ساله اى نخواهد به مهد كودك هميشگى اش برود، چرا كه كودك در جست و جوى علت پريشانى و غمگينى بزرگترها است و مى خواهد بداند چرا برنامه روزمره اش تغيير كرده است. او با خودش فكر مى كند چرا به ناگهان جهان اطرافش اين همه نگران كننده شده است. از سوى ديگر، ممكن است كودكى هم باشد كه اصلاً واكنشى به مرگ نشان ندهد يا گاه گاهى در بين شادى و خوشحالى هاى كودكانه اش به ياد آن بيفتد كه اين هم كاملاً طبيعى است و دليل سنگدلى كودك نيست! اصولاً كودكان اين مفهوم را كم كم و به آهستگى درك مى كنند و نبايد انتظار داشت كه همه موضوع را در يك لحظه يا يك روز بفهمند و حتى بسيارى از آنها تا وقتى كه كاملاً احساس امنيت نكنند، به احساس غم خود اجازه ظهور نمى دهند، يعنى فرايندى كه ممكن است ماهها تا سالها به طول بينجامد، بخصوص اگر مرگ عزيزى را شاهد بوده باشند.بعضى از كودكان رفتارهايى انجام مى دهند كه به نظر عجيب مى رسد. مثل بازيهاى تشييع جنازه يا اداى مردن كسى را درآوردن. اين هم امرى طبيعى است، حتى اگر به نظر بزرگترها غير معقول باشد. بنابراين، اين روش ابراز احساسات در مورد مرگ را نبايد از كودك گرفت.


> احساسات خود را در مورد مرگ توضيح بدهيد. سوگوارى يك قسمت بسيار مهم براى التيام غم مرگ عزيزان است و اين هم در مورد بزرگسالان و هم در مورد خردسالان صادق است كودك را نبايد با سوگوارى شديد، وحشت زده كرد، ولى از طرفى هم نبايد مسأله را بى اهميت جلوه داد. به كودك بايد توضيح داد كه بزرگترها هم نياز به گريه كردن دارند و اينكه ما به خاطر از دست دادن كسى ناراحت هستيم. در غير اين صورت، كودك كنجكاوانه تغييرات خلقى شما را درك مى كند و بخصوص وقتى حس كند مسأله اى وجود دارد، ولى شما سعى در مخفى كردن آن داريد، نگران تر مى شود.


> به سؤالات كودك پاسخ دهيد. كنجكاوى كودكان درباره مرگ يك امر عادى است و نبايد از سؤالات آنها فرار كرد، بلكه بهتر است از فرصت پيش آمده استفاده كرده و به كودك كمك كنيم تا بتواند با مسأله از دست دادن ديگران روبرو بشود.


> جوابهاى آسان و كوتاه عرضه كنيد. كودكان قدرت درك اطلاعات پيچيده و سنگين را ندارند. بنابراين سعى كنيد براى توضيح مرگ وارد جزئيات و بحثهاى پيچيده آن نشويد. آنچه براى كودكان بخصوص زير ۵ سال درك بهترى دارد، توضيح مرگ به عنوان توقف تمام كارهاى جسمانى است. مثلاً به او گفته شود مردن اين گربه يعنى اينكه او ديگر راه نمى رود يا غذا نمى خورد و چيزى را نمى بيند و هيچ دردى را احساس نمى كند و جسم آن ديگر كار نمى كند.


> كودكان نياز دارند در مورد خودشان اطلاعاتى داشته باشند. ممكن است بپرسند كه «من كى مى ميرم؟» كه در جواب بهتر است گفته شود «هيچ كس نمى داند كه كى كسى مى ميرد، ولى بيشتر ما زمان خيلى خيلى زيادى زندگى مى كنيم. من مطمئنم كه تو تا وقتى كه خيلى پير بشوى، زندگى مى كنى.» يا ممكن است كودك بپرسد: «مامان، تو كى مى ميرى؟» اين سؤال معمولاً براى اوليا خيلى تكان دهنده است. عملاً منظور كودك از اين نوع سؤال اين است كه آيا تو از من مراقبت مى كنى و يا چه كسى بعد از اين از من مراقبت مى كند، بنابراين بهتر است به كودك گفته شود «مامان قوى و سالم است و خيلى خيلى وقت زيادى، پيش تو خواهد ماند.» حتى به كودكان زير ۵ سال توصيه مى شود اوليا بگويند «مامان نمى ميرد»، «بابا نمى ميرد».

بنابراين اگر اينگونه جواب بدهيم كه «فرزند عزيزم همه ما يك روزى مى ميريم» براى كودك مانند اين است كه بگوييم ما همين امروز مى ميريم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10:35  توسط حسن رشیدی  |